ما بيتاب و نيايش بي رنگ
از مهرت لبخندي كن بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو
ما هسته پنهان تماشاييم
زتجلي ابري كن
بفرست كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم
باشد كه بباليم و به خورشيد تو پيونديم.
ما جنگل انبوه دگرگوني.
از آتش همرنگي صد اخگر برگير
بر هم تاب بر هم پيچ:
شلاقي كن و بزن بر تن ما
باشد كه زخاكستر ما در ما
جنگل يكرنگي بدر آرد سر.
آيينه شديم
ترسيديم از هر نقش.
خود را در ما بفكن
باشد كه فر گيرد هستي ما را و دگر نقشي ننشيند در ما
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:43 توسط بهناز آذرین فر
|